تبليغاتX
شب نیلوفری - خسته ی یک ماه و سه روز سفر!!!!!!!
سلام بچه ها   

چطورید؟ خوبید من اومدم خسته از یک ماه سفر  اخه سفر که نبود همش بیگاری میکشیدن     یه عروسی هم رفتم ایییییییییی بد نبود در کل تو این ۱ ماه من حتی بیرونم نرفتم عظمت فاجعه رو درک کنید  در ضمن طبق گفته های خواهرم کلی بی تربیت شدم که باید پاکسازی شم  حالا هم از مشهد برگشتم با کوله باری از خاطره من فقط چند تا گوش شنوا می خوام

حالا سفر نامه سحررررررر

۱.سوار قطارغزال شدیم با کلی بار نشستیم من فکر کردم کوپه در بسته حالی به حولی  که یهو یه خانومه اومد همه نقشه هام بهم خورد     ولی زنه بد نبود همینجوری نشسته بودیم شام اوردن خوردیم اونم چی جوجه کباب (نیست من تو عمرم اصلا نخوردم واسه همین میگم)ساعت ۱۲ شب مسافر چهارمی اومد دیگه کاملا وا رفتم اگه اون نمی یومد من صبحانه ی اونو می خوردم ولی اومد دیگه منم نشستم از ۱۲ تا ۱۲.۳۰ شب با دوستم اس ام اس (پیامک) بازی کردم  بعد دیگه خوابیدم صبح ساعت ۶.۳۰ بیدار شدم دیگه خوابم نبرد تا ۷ که برامون صبحانه اوردن زدیم به بدن   تا ساعت ۹ که رسیدیم هم کلی با خانوما حرف زدم در موارد مختلف که در اینجا نمی گنجه 

۲.رسیدیم خونه خودمون که خالم اومد دختر خالم اومد رفتیم سراغ خرید جهاز پسر خاله وای من دق مرگ شدم صبح از ساعت ۹ تا ۱ ظهر بعد از ظهر ۴ تا  ۹   من مجبوری باید تو همشون می بودم خلاصه که بگم دقیقا به مرگ خودم ۴ کیلو کم کردم اومدم قم همه می گفتن لاغر شدی      تو مشهد تا دلتون بخواد با تاکسی متری ها دعوا کردم البته به کمک دختر خالم انقدر حال داد   یکی شون می خواست ما رو بدزده ما زودتر متوجه شدیم و از ماشین پیاده شدیم کرایشم ندادیم   بابا صد رحمت به قم خودمون مشهد افتضاح نا امنه چند تا از این گروه هایی که دختر می دزدن بهشون ت ج ا و ز می کنن رو اعدام کردند ادم به خدا می ترسه

۳.از یه چیزی به شدت میسوزم  اونم اینه که به خاطر یه شخصیت مهم س ی اس ی داره میره حرم درای حرمو به روی بقیه ببندند  ما روز اخر فقط تونستیم بریم که نذاشتن بریم تو گفتیم چرا میگن اقای ........ اومده حرم واسه زیارت نمی شه برید تو  وای من داشت خون خونم و می خوردPouty    نزدیک بود یه سکته خفیف بزنم دیگه همون بیرون یه دعا خوندم اومدیم بیرون ولی کلی سوختما

۴.این مامانم منو کشت تا واسم یه پیتزا بخره اخرش خودم خریدم ولی چه پیتزایی افتضاح بود واقعا حیف پولی که به پیتزایی دادم از اونجا با دختر خالم اومدم ماشین بگیرم پیتزا هم دستمون بود حالا کلی ماشین با کلاس و میگن می خوای برسونمت سوار شو و از این حرفها تا بلاخره بعد یه ربع یه تاکسی متر اومد سوار شدیم کلی هم خندیدیم  

۵.این مشهد از هر لحاظ خوب باشه از نظر لباس فروشی افتضاحه من خواستم یه لباس بخرم کل بازارای مشهد و رفتم یه لباسم گرفتم که الان اصلا ازش خوشم نمی یاد پدرم در اومد کلاس می خواستم برم نشد تنها کار مثبتی که کردم کوبلن خریدم دارم کوبلن دوزی می کنم اونم واسه ی هلی ما اینیم دیگه دیوانه ی دوست !!!!!!!

پ.ن۱:چه قدر فک زدم     خستتون کردم تو دلم باد کرده بود راحت شدم 

پ.ن۲ :این خیلی مهمه   من فرهنگ قبول شدم     Well Done      تبریک نمی گید خودم واسه این فرهنگ کلی دست به جیب شدم

پ.ن۳:برام دعا کنید تو فرهنگ ادم موفقی بشم

پ.ن۴:ساعت ۱:۷ دقیقه ی بامداد اینجا صدای سحراست

اضافه شده در تاریخ:۱۳/۵/۱۳۸۶

به خاطر اینکه مودمم خراب شده تا اطلاع ثانوی این وبلاگ نویس ۱۶ ساله رویت نمی شود 

فعلا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:7 توسط سحر |