تبليغاتX
شب نیلوفری
سلام بچه ها

خوبید؟ احوالات میگذره؟ من که دیگه نیستم دارم میرم هرچی زور زدم بمونم نشد دقیقا تا  ۱ ماه و ۳ روز دیگه اونجام میرم بترکونم جای همتون رو هم خالی می کنم واقعا چه جوری میخواید بدون من سر کنید ها؟ اشکال نداره زود بر می گردم Yahoo Hidden Smileys-16 جمعه ساعت ۸ شب با مامانم با قطار حرکت می کنیم رفتم حرم واسه همتون دعا می کنم دلم واسه همتون هم تنگ میشه

دوستون دارم

پ.ن۱:پستم کم بود گفتم شکلک بزارم زیاد به چشم بیاد

فعلا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:11 توسط سحر |


سلام بچه ها خوبید؟

منکه اصلا خوب نیستم

اولا به خاطر اینکه یه بار کاملا این پستو نوشتم ولی همش پرید و کلی اعصابم خورد شد

دوما به خاطر اینکه یه فردی بدون هیچ اطلاعی اومده چند تا چیز نوشته رفته منم بدون بی احترامی جوابشو میدم:

سلام اقا یا خانوم منتقد (این اسمو خودت انتخاب کردی نه؟) من نه قصد بی احترامی دارم نه می خوام شخصیتت رو زیر سوال ببرم  رزی جون راست میگه من برای ثبت لحظه هام نیاز ندارم خودمو گول بزنم شما به رز سفید گفتی پزو (پز میده) و به منم گفتی مثل ایشونم من خوشحال میشم  که یه روزی مثل رزی جونم مستقل باشم رو پای خودم وایسم و کسی رو داشته باشم که تمام لحظه هام رو باهاش سپری کنم ولی تا حالا من هر کسی رو دیدم که وبلاگ داره واسه این بوده که خاطراتشو واسه ایندش داشته باشه من واقعا نمی تونم دلیل منطقی واسه حرفات پیدا کنم:-(

آقا/خانوم منتقد من برای رزی جون کامنت گذاشتم و حرفت رو تکذیب کردم رزی رو تحسین کردم که چقدر آروم باهات حرف زده کامنتم از این قرار بود :

سلام رزی جونم
از اونجا که من خیلی فضولم اول رفتم کامنت اونو پیدا (به قول خودش منتقد)
پیدا کردم و خوندم
بعد اومدم بگم که اولا ادمی که من مطمئنم سنش بیشتر از 16 .17 سال نیست بیشتر از این نباید ازش انتظار داشت
دوما بابای منم همیشه پشت میزه یا تو کلاسای دانشگاه پشت میزه ولی وقتی میاد خونه انقدر خستس که ادم جیگرش براش میسوزه
سوما اگه اینجور نوشتن و زندگی گذروندن پز باشه من کل زندگیم تو کلمه ی پز خلاصه میشه پس هم دردیم
چهارما منم سر درد دارم درسته کارم کمتره ولی واسه اینکه خستگی در کنم میرم بیرون این حرفش کاملا بی معنی بود
پنجما من اگه جای تو بودم الان خودمو تیکه پاره می کردم خیلی بد برات نوشته بودم
اعصاب من خورد شد چه برسه به تو
موفق باشی خانوم کاملا صادق و مهربونم

ولی شما حتی نوشته های منو که نشون دهنده ی نظر من نسبت به حرفات بود هم به مسخره گرفتی درسته منم  شاید از نظر تو منم پزو باشم ولی خواهشا اگه ناراحت میشی و این وبلاگا روحت رو عذاب میده سراغشون نرو

***

خوب دیگه از این بحث میایم بیرون و میریم سر اصل مطلب:

چند روز پیش یه عزیزی به اسم مریم جون منو به بازی تاثیر گذار ها دعوت کرد مرسی مریم جون  در ضمن شاید من بخوام ۶ نفرو بگم از الان یادتون باشه که با من کل کل نکنید من گفتم

۱.بابام:خیلی بابایه باحالیه و نشده که من سوالی ازش بپرسم بی جواب باشه  

۲.خانوم عربی:دبیر ادبیات ۳ راهنماییم که تو انتخاب کردن رشتم و انسانی شدنم تاثیری خفنی داشت

۳.هلی:هلی جونم و که بیشتر بچه ها میشناسن درسته همون هلی وبلاگ نویسه صداشو در نیارید ولی ما ۲ تا دوست جون جونی هستیم در کل من بیشترین تاثیری که تونستم از هلی گرفتم

۴.سمانه(دوست قدیم):یکی از دوستای قدیمم که به هیچ وجه روم تاثیر خوبی نداشت اول که کلی از جیبم خورد بعدم بهم تهمت دزدی زد رفت من که هنوز نبخشیدمش

۵. ....... :یکی از عزیزترینام که اسمش برده نشه بهتره واقعا خیلی رو من تاثیر مثبت داشت(فداش شم) الهی ....... جون ایشاالله هر جا هستی موفق باشی

۶.اسکندر مقدونی:خنده نداره باور کنید یه تاثیر بدی گذاشت تو روحیم وقتی فهمیدم تخت جمشید به اون عظمت رو اتیش زده 

حالا کسایی که می خوام دعوت کنم هلی جونم و فاطمه جونم و شازی جون

***

از این موضوع بگذریم بریم سراغ نکات ریز و اصلی:

پ.ن۱:مرضی جونم تبریک به خاطر اینکه تو تیز هوشان قبول شدی

پ.ن۲:من الان دارم ساعت ۱:۳۳ دقیقه بامداد از سر بیخوابی این نوشته رو تکمیل می کنم

پ.ن۳:یه نظر سنجی گذاشتم حالشو ببرید

 برم بخوابم

فعلا

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:34 توسط سحر |


سلام بچه ها خوبید؟

 من که ایییییییی میگذرونم البته با هوای گرم قم که دارم به سختی سر می کنم این خواهر بزرگه سال دیگه کنکور داره ما هم باید پاسوز بشیم اینجا بمونیم حداقل منو می فرستادن مشهد خودشون می موندن(وجدان:اخه یکی نیست بگه بچه تو که فرط و فرط دلت تنگ میشه چی میگی؟) واقعا بعضی وقتها وجدانم به حق میگه

حالا بریم سر قدح اندیشه(اوه اوه چه ادبی)

تا حالا شده که دارین با یه نفر چت می کنین به کنفرانس دعوت شین اونم وسط توضیح یه مطلبی مثل ادبیات نصف نوشته هاتون میوفته تو کنفرانس شده ؟نشده؟

مال من اتفاق افتاده داشتم با دوستم مریم در مورد ادبیات که رشته ی خوبی هست یا نه (معلومه خوبه اصلا جیگره)من داشتم می گفتم بهتر از اون پیدا نمی شه که همش رفت تو کنفرانس

 حالا تا اخر کنفرانس سحر بهتر از کی پیدا نمی شه؟ جون من بگو نکنه دوست پسر داری به ما نمی گی

منم با صراحت گفتم:وقتی ادمو یهو دعوت می کنید باید اینا رو هم بشنوید من داشتم با مرمر (همون مریم اسم مستعارشه) چت میکردم عین کلم اومدید دعوتم کردید حالا هم بهم بر خورده میرم  یه بای دادم پریدم بیرون

 بیچاره ها باور کرده بودن هی پی ام می دادن سحر ناراحتی

منم بدجنسسسسسسسس هی میگفتم ناراحت نباشم چیکار کنم هان؟ 

بعد هم sign outکردم اومدم بیرون کلی نیشم باز بود آی با خودم کیفیدم

امروز رفتم کلاس بسکتبال 2 جلسه هست دارم میرم هنوز به ما سه گام یاد نداده (اخه من قبلا هم میرفتم) بهش میگم من بلدم حداقل بذار بالاتر و کار کنم میگه:نه باید همسطح بچه ها باشی همه از دستش شاکین خیلی هم احساس خوشگلی میکنه حالا این خوبه ما باید کلاس بریم  اونم از ساعت 10 تا 12  تو هوای قم من که میام خونه باید حتما حموم برم هوا افتضاح گرمه منم گرمایی

پ.ن1:حال می کنید جه وبلاگ نویس 16 ساله ی اکتیوی هستم

پ.ن2:فقط به عشق مریم جون_زندگی من) این اپ رو کردم

پ.ن3:دارم کم کم ترک شکلک می کنم نه که کاملا:-(  ولی کمترش می کنم مخصوصا پست قبلی ترکوندم

فعلا

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:31 توسط سحر |


سلاااااااااااااااااااااام

بالاخره من اومدم امتحانام تموم شد آزمون نمونه دولتی رو دادم خیلی سخت بود حتی من که اولم برام سخت بود چه برسه به سومی ها ولی خب می ارزید می خوام انسانی بخونم دعا کنید رتبه بیارم

تو این مدتی که نبودم کلی با لشوش این ور اونور رفتیم کلی هم خودمو جینگیلی مستون می کردم در ضمن  مژده جونم من اگه گیر نکنم که همه حوصلشون سر میره از اینکه  کامنت سر کاری نذارن عزیزم داشتم میگفتم با لشوش اینور اونور میرفتیم از مدرسه ۱۰۰۰ بار فیلم گرفتیم عکس گرفتیم کلی حال داد خفن کفیدم با بچه ها تازه قراره فردا هم بریم خونه ی دوستم ریحانه از اونور بریم پارک وی رو ببینیم فکر کنم شب باید بغل مامانم بخوابم اخه من خیلی ترسوام

امتحانامو بد ندادم معدلم بد نشد بیشتر دوستام از من بیشتر شدن من شدم ۱۹.۱۵ از معدل ترم اول ۳صدم کمتره کیف کنید دلم واسه مدرسم تنگ میشه اخه دیگه اونجا نمی مونم خیلی با دانش آموز بد رفتار می کنن شاید برم رازی اگه هم فرهنگ قبول شدم چه بهتر امسال کلی اشکمو در آوردن الاغا

راستی زلزله رو فهمیدین من به شخصه سکته کردم جونم بالا اومد یکی از فامیلامون خونمون بود با دخترش (مهسا) داشتم حرف میزدم یهو مهسا گفت سحر یه ذره تختت تکون خورد منم ترسو تا اومدم بلند شم خونمون کاملا یه تغییر زاویه داد دوباره درست شد خیلی بد لرزید هم زمان با لرزش خونه منم لرزیدم شیشمون شکست ما هم کمپلت ریختیم تو کوچه حالا پسرای محل:چقدر باحال بود شهادت حضرت فاطمست ازش بخوایم دوباره بلرزه ما داشتیم تو اون لحظه می مردیم اینا دوباره می خوان

پ.ن۱:یه وبلاگ پیدا کردم مطلباش خنده دار بد نیست به اون هم سر بزنید مهشید جون 

پ.ن۲:شاید باورتون نشه و فکر کنید خالی می بندم ولی خفن به این وبلاگ و بر و بچش وابسته شدم

دوستتون دارم

فعلا

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 17:8 توسط سحر |